|
جمعه 25 شهريور 1390برچسب:, :: 18:25 :: نويسنده : مهناز
سر بریده ای روی آب افتاده بود٬ در حالی که دایم با خودش می گفت:« بده٬بدتر نیاد.» آب آن را با خود می برد. شخص رهگذری از کنار جوی آب می گذشت. نگاهش به آن سر بریده افتاد که دایم با خود می گفت:« بده٬بدتر نیاد.» آن شخص از تعجب خنده اش گرفت و با خود گفت:«چه طور بدتر نیاید؟ مگر از این بدتر هم می شود؟» دنبال سر رفت. دید سر بریده داخل تنوره ی آسیاب شد ولای چرخ آسیاب رفت وخرد شد. فهمید بدتر از بد هم وجود دارد.
نظرات شما عزیزان:
سلام مهناز خانم. با افتخار لینکتون کردم.
![]()
![]() |